سعدی رحمت الله علیه :
شـبـی یاد دارم کـه چـشــم نـخــفـت شــنـــیـــدم کــه پروانه با شمع گفت
که مــن عــاشـقـم گر بسوزم رواست تـــو را گــریه و ســـوز بــاری چـراست
بـگـفــت ای هــوادار مــسکــیـــن مـن بـــرفـــت انـــگــبــیــن یــار شیرین من
چـــو شـیـریـنـی از مــن بـدر مـی رود چـــو فـرهــادم آتــش به سر مــی رود
هـمــی گـفت و هر لحظه سیلاب درد فـــرو مـــی دویــدش به رخــســار زرد
که ای مــدعـی،عـشق کار تـو نیست کــه نــه صــبــر داری نـه یـارای ایست
تو بـگـریـزی از پـیــش یـک شــعله خام مـــن اســتــاده ام تــا بــسـوزم تمـام
تــو را آتــش عــشــق اگـر پـر بسوخت مــــرا بـیـن کـه از پای تا سر بسوخـت
همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیــدار او وقـــت اصـــحـــاب جــمـع
نــرفـتـه ز شــب هـمـچـنـان بــهــره ای که نــاگــه بـکــشــتـش پـری چهره ای
هـمـی گفت و می رفت دودش به سر هــمــیــن بـود پایان عشق ، ای پسر
ره ایــن است اگــر خــواهــی آمـوخـتن به کــشــتــن فــرج یابــی از سـوختن
مــکــن گــریــه بــر گــور مـقتول دوست قــل الــحـمــدالله کــه مــقـبـول اوست
اگــر عــاشقــی ســر مـشـوی ار مرض چــو سعـدی فرو شوی دست از غرض
فــدائــی نــدارد ز مــقــصــود چــنـــگ وگــــر بـــر ســرش تـیـر بـارنـد و سـنگ
به دریــا مـــرو گــفــتــمـــت زیــنــهــار
وگـــر مــی روی تـــن به طـوفان سـپار
----------------------------------------------------------
مولانا
از خدا جوییم توفیق ادب بی ادب محروم گشت از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد بل که آتش در همه آفاق زد
-------------------------------------------
به سه چیز تکیه نکن غرورِ - دروغ و عشق
آدم با غرور می تازد.
با دروغ می بازد.
و با عشق می میرد.
========================
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهائی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهائی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق، ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته
=====================
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از تو می پرسم:
تیرگی درد است یا شادی؟
جسم زندانست یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب،
سایه روح سیاه کیست؟
او چه می گوید؟
او چه می گوید؟
خسته و سرگشته و حیران
می دوم در راه پرسش های بی پایان
==========================
" آیا شما که صورتتان را
در سایهء نقاب غم انگیز زندگی
مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یأس آور
اندیشه میکنید
که زنده های امروزی
چیزی بجز تفالهء یک زنده نیستند ؟
گوئی که کودکی
در اولین تبسم خود پیر گشته است
و قلب - این کتیبهء مخدوش
که در خطوط اصلی آن دست برده اند. -
به اعتبار سنگی خود دیگر
احساس اعتماد نخواهد کرد
========
دگرم آرزوی عشقی نیست
بی دلان را چه آرزو باشد
دل اگر بود باز می نالید
که هنوزم نظر باو باشد
او که از من برید و ترکم کرد
پس چرا پس نداد آن دل را
وای بر من که مفت بخشیدم
دل آشفته حال غافل را
======
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشایی است
مرا در اوج میخواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز حاشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند .
==========
حالمان بد نیست غم کم می خوریم
کم که نه هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم و نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه اندیشه ام
عشق اگر این است مرتد می شوم
خوب اگر این است من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است
کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سر در گم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خو می کنم
هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر به دست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور میکنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام
قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم
دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه در شهر شما یاری نبود.............
===================
هیچ کس دست مرا وا کرد؟نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟نه
هیچ کس از حال ما پرسید؟نه
هیچ کس اندوه ما را دید؟نه
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما میگریخت
چند روزی است حال و روزم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بروی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفائل میزنم
حافظ دیووانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
قصه هایم را خریداری نبود
وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من . فرهاد. مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مسمومتان
این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی .کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بی ستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
====================
این رگهای خونی فقط به درد تپیدن می خورند......
و من ؛؛؛
که سالهاست تپیدن را از یاد برده ام.
تپیده ام به خاطر هر چه که بود ؛؛؛
تپیده ام به خاطر هر چه که هست؛؛؛
اما دیگر نخواهم تپید به خاطر هر آنچه که خواهد بود.....
من خودم را در تپیدن هایم کشته ام.!!!
===============
تا بر گذشته می نگرم، عشق خویش را
چون آفتاب گمشده می آورم بیاد
می نالم از دلی که بخون غرقه گشته است
این شعر، غیر رنجش یارم بمن چه داد
گفتم قفس، ولی چه بگویم که پیش از این
آگاهی از دوروئی مردم مرا نبود
دردا که این جهان فریبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود
اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر
بار دگر به کنج قفس رو نموده ام
بگشای در که در همه دوران عمر خویش
جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام
پای مرا دوباره بزنجیرها ببند
تا فتنه و فریب ز جایم نیفکند
تا دست آهنین هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپایم نیفکند
====================
مقالات کوتاه پزشکی (روی عکس کلیک کنید )
---------------------------------------
----------------------------------------
---------------------------------------
----------------------------------------------------
------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------
متفرقه:
============================
علی اصحابی(دست خودت نیست ؛ می دونم ....):
جهت دانلود اینجا کلیک کنید.